تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود

کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود

اون که تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود!

   

اکثریت بزرگترین رویداد ِ فرهنگی سال خطابش میکنند اما به عقیده من ۱۳ تا ۲۳ اردیبهشت هر سال به زمان ِ فاجعه ی فرهنگی شباهت بیشتری دارد.

مکانی هست وسیع و قرار بر این است که در هرکجای این بنا گستره ی فرهنگ برپا شود و قشری احتمالاً با سواد و فرهیخته در آن قدم بزنند و با خرج ِ اسکناس های ریز و درشت بر دانسته هایشان بی افزایند ، قرار بر این است اما هرگز چنین نمیشود و مصلی با تمام ِ عظمت ِ پوشالی اش تبدیل به دشت ِ بی فرهنگی میشود که علف های هرزش از هر نمایی توی ذوق میزند ، به رقت آورین ترین شکل ممکن.

اینکه نمایشگاه کتاب سالهاست که دیگر برای کتاب خوان های اصیل و ریشه دار جایگاه ِ قابل اتکائی نیست تازگی ندارد ، دیر زمانیست که عشاق ِ حقیقی کتاب فهمیده اند در بین ِ رمان های آبدوغ خیاری و انتشاراتی های سفارشی و غرفه هایی که مملوء از آثار از پیش تعیین شده است هیچ معجزه ای در انتظار آنان نیست و هرگز نخواهند توانست آنچه را که دلخواهشان است به دست بیاورند ، بنابراین با احترام به شخصیت خویشتن اینگونه خیمه شب بازی های دولتی را تحریم میکنند و ترجیح میدهند محجورانه در کتاب فروشی های کوچک ولی لبریز از فهم و دانایی پرسه بزنند و مطمئن باشند در نهایت با دستی پُر و صد البته "راضی" از آنجا بیرون میروند و خیالشان راحت است کتاب هایی را در دست دارند که تا سالیان ِ سال ذهن ِ کوچک ِ اکثریت ِ مخاطبان ِ نمایشگاه کتاب به آنها قد نمیدهد.

یک نگاه ِ گذرا به نمایشگاه کتاب ، بزرگترین رویداد فرهنگی کشور! عمق فاجعه را بیشتر نمایان میکند...

 دانشجویانی تُهی از سواد که به عنوان های پوچ تر دانشگاهایشان دلخوشند - پیام نور ، علمی کاربردی ، غیر انتفاعی و...- بُن های کتاب در دست راهی میشوند ، با اطمینان صد در صد میتوانید یقین داشته باشید که سوادشان به زحمت از کتاب های دبیرستانی چند خطی بیشتر است و تمام ِ مطالعه ی خارج از درس هم برایشان در رمان های مودب پور و رحیمی و اشعار عاشقانه ی لاله زاری خلاصه شده است. اینها گروهی هستند که محال است بیشتر از چند هزار تومن از نمایشگاه خرید داشته باشند و تمام ِ امیدشان به همان بُنی ست که در دست دارند و بیشتر هم در جستجوی راهکارهایی هستند که هر چه بیشتر بتوانند محصولاتِ رایگان غرفه ها را به جیب بزنند و در مقابل ِ دیگرانی که به مراتب سخیف تر از خودشان هستند پُز خرید آثار ادبی و فرهنگی بدهند.

گروه معلوم الحالی هستند ، برایشان آرزوی موفقیت میکنیم!


گروه بعدی که قریب به ۹۰٪ بازدید کنندگان را شامل میشود همان گروه ِ آشنای همیشگی هستند با شعار ِ " همه جا را به پیکنیک تبدیل کنیم "! دست جمع می آیند ، خوشحال و شاد و خندان ، ذرت مکزیکی و بستنی قیفی لیس میزنند و هرازگاهی هم یک بروشور تبلیغی یا کتابچه ای که رایگان گرفته اند را نگاهی میکنند که کسی شک نکند! در چمن های محوطه می نشینند ، آدم های متفاوت را نگاه میکنند و از آخرین دوست پسر میمی جون یا عمل دماغ ِ فیفی جون حرف میزنند و در انتها هم با چند نفری که تور کرده اند خوشحال و خندان تر از قبل از در خروجی نمایشگاه بیرون میروند.

خب اینها از گروه اول قابل احترام تر هستند به نظر من! حداقل تکلیفشان معلوم است ، ادای چیزی را در نمیاورند و خودشان هستند ، توقعی هم ازشان نیست و کلاً گروه بی آزاری هستند ، برای ازدحام سالن ها کارائی دارند و موجبات ذوق زدگی مجری ِ تلویزیون را فراهم میکنند که به صدایش هیجان بدهد و بگوید : بعله می بینید که نمایشگاه پُرشور تر از همیشه با خیل عظیم مشتاقانِ کتاب و کتابخوانی پیش میرود!

و در پایان عده ای هم هستند از دانشگاه های اسم و رسم دار، کتاب های درسی شان بیش از حد گران است و طبیعتاً نمایشگاه مجال ِمناسبیت برای یافتن چیزهایی که دنبالش هستند با یک تخفیف چند درصدی ، غالباً افرادی که در کنار پله ها یا سکوها زیر ظٌل ِ آفتاب نشسته اند و بی توجه به اطراف کتاب ورق میزنند از این دسته اند.

به جز این افراد باقی بازدید کنندگان بی هدف می آیند و میروند، عده ای برای تفریح ، عده ای از سر بیکاری و بی حوصلگی و خب البته یک عده ی چشمگیری هم که سفارشی هستند و فی الواقع نمایشگاه به خاطر آنان برپا شده است اصلاً!
تمام ِ قصه ی نمایشگاه همین است ، درست به همین بیهودگی.

اما به عقیده من ، یا بهتر بگم ما...همه ی مائی که حالا با شدت و ضعف های مختلف چَم و خَم بازار کتاب در دستمان است هیچ چیز بهتر از تحریم این نمایشکده! نیست ، به جایش میتوان در آرامش هر چه تمام تر به کتاب فروشی های نام آشنا رفت ، در یک محیط خنک و خوشبو که ترکیبی ست از عطر کاغذهای تازه چاپ شده و گلهای بهاری و در مواجهه با آدم هایی که به واقع درک درستی از کتاب و فرهنگ ِ ناقص و کج و معوج ِ باقی مانده ی ما دارند قدم زد ، کتاب های شریف و محترمی را برداشت و آسوده خاطر بابت اینکه همرنگ ِ جماعت ِ حقیر ِ بیرون نشده است خود را به لذتِ عمیقی که از یک کتاب ِ خوب حاصل میشود میهمان کرد ، بی دغدغه و با اصالت. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:40 توسط *~ PaaRmiDa ~*


 

اسمش " صابـــــــــر" است و فامیلی اش " اَبـَــــــــــر" !

به گُمانم اولین و تنهاترین شخص در جهان است که اسم و فامیلش به طرز شگفت انگیزی با سرنوشت و شخصیتش مطابقت دارد ، یک پسربچه ی کم سن و سال که آنقدر "صبر" کرد تا بالاخره روزی رسید که بدقلق ترین تماشاگران ِ سینما - که بنده هم جزوش هستم! - به احترام هنر ِ ذاتی اش و استعداد ِ بی پایانی که دارد و هر روز هم شکوفا تر میشود بایستند و بی وقفه تشویقش کنند و بپذیرند که این روزها او "اَبـــَر" هنرپیشه ی نسل ِ سوم سینمای ایران است.

صابر با گام های کوچک ولی محکم و مطمئن پیش آمد، در روزهایی که میتوانست مثل سایرِ هم نسلانش روی جلد نشریاتِ زرد برود و با ژست های مکَُش مرگ ِ ما برای دخترکان عاشق پیشه دلبری کند ، به کُنجی خزید و ایمان آورد به معجزه ی یادگیری و پرورش استعدادِ شگرفی که خداوند تقدیمش کرده بود ، روی بهترین روزهای شُهرتش خط کشید و مبدل شد به یک شاگرد بی ادعا و تشنه ی یادگیری در موسسه ی کارنامه، موسسه ای که بی زرق و برق و سایر تشریفاتی که در اینگونه آموزشگاه ها متداول است پیش میرود و خروجی اش هم بسیار محترم تر از سایرین است.

صابر اَبـــَر بدون شک تا چند سال آینده سیمرغ را لمس خواهد کرد ، تحفه ای که مدت هاست دیگر به ارزشمندی گذشته نیست و صرفاً یک اعتبار نصفه و نیمه میدهد که در آن هم شک و شُبهه فراوان است.
نکته ای که به شدت حائز اهمیت است هویتی ست که صابر به نسل ِ سوم هنرپیشگان ِ سینمای ما میدهد ، دیگر نیازی نیست در مقابل نسل های آینده بابت ِ حضور گلزارها ، شاکردوست ها و سایر خوشگلک های بی استعداد سر افکنده باشیم.
صابر در کنار نگار و ترانه میتواند سند ِ سربلندی بچه های دهه شصت باشد در سینمای وامانده ی این روزها.

بازی اش در " اینجا بدون من " حیرت انگیز بود ، چشمانش ، نگاه هایی که بی اعتنا به حضور دوربین در بطن ِ قصه زندگی میکرد و لحظه ای به بیننده اجازه نمیداد در واقعی نبودن ِ این روایت شک کند ، بغضی که از ابتدا تا انتهای فیلم در گلویش بود ، در خنده هایش حتا...صابر در " اینجا بدون من " کاری کرد که من برای چند روز در ماورائی شناور باشم که هنوز هیچ اسمی برایش خلق نشده است...
کَما اینکه در سایر کارهایش هم مرا به میهمانی احساسات این چنینی برده است ، در نقش های کوتاهی که به یکباره ظهور میکردند و تمام ستاره های فیلم را پَس میزدند مثل ِ "درباره ی الی" ، "آقا یوسف"و...

همواره برایم دوست داشتنی بود ، از روزهایی که در کنار سلوکی و آن دیگری که نامش در خاطرم نیست ، "پلک" را اجرا میکرد تا به امروز که در ستایش ِ هنرمندی اش دیگر نمیشود بی تفاوت بود و به یک تعریف ِ نیم بند اکتفا کرد.
صابر اَبــَر زین پس یک فاکتور ِ مهم برای دیدن ِ فیلم هاست ، در سینما حتا...
برای منی که سالهاست با محیط ِ بی نور و صندلی های تاشوی سالن سینما قهرم اما به انتخاب هایش ایمان آورده ام و بعید می بینم فیلمی را بازی کرده باشد و من ناراضی از حضورش از سینما بیرون بیایم ( انتهای خیابان هشتم نیز شاملش میشود )

این صابر ِ با استعداد بی نهایت برایم عزیز و قابل ِ تحسین است ، برایش روز به روز تعالی بیشتر آرزو میکنم و بسیار خوشحالم از بودنش ، از دهه شصتی بودنش ، از معرفی نسل ِمستعد اما خفته ی ما...

صابر ، اَبــــــــَر آکتورِسینما...بمان و بدرخش ، در آن بالا بالاها!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 17:33 توسط *~ PaaRmiDa ~*


فاصله ها
هيچوقت تمام نمي شوند
حتي در قصه ها
هميشه مي گويند
يکي بود ، يکي نبود
انگار هيچ وقت نمي شود
همه باشند
همه با هم
در کنار هم باشند
هميشه بايد
جايي
زماني
فاصله اي
چيزي باشد
تا قصه ها کامل شوند


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

اردیبهشت 1391

فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو


Categories

خداحافظ امپراطور...
28 اردیبهشت و روزی که بهشتی بود
جشن تولد افشین قطبی
برای توئی که دوست داشتمت!
❤ این آبانِ دوست داشتنی ❤
گذشت ، یک دهه ، عمر من!
خداحافظ صدای ماندگار
بزرگ شدن درد دارد
یادت هست خسروی عزیز؟
افشین جان معرفت سه نقطه داره!
آخرین آپ سال 86
با فرشته های خواهی رقصید...در بهشت زیبا!
دوستت دارم...خیلی زیاد!
به بهانه ی بهار
خاطره ی اولین تجربه ی جشنواره!
روزهای خاصّ!


Links

ساکن اطلس دریازده
خیال خام
فصلی به نام بهار
اعترافات حوا
تاکسی دربست
ریز نوشت
سمفونی استفراغ!
حامد عباسیان
بهترین شعرهایی که...
مَرد ِ مُرده
ببخش اگر...
شب شعر
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :