اکثریت بزرگترین رویداد ِ فرهنگی سال خطابش میکنند اما به عقیده من ۱۳ تا ۲۳ اردیبهشت هر سال به زمان ِ فاجعه ی فرهنگی شباهت بیشتری دارد. اینکه نمایشگاه کتاب سالهاست که دیگر برای کتاب خوان های اصیل و ریشه دار جایگاه ِ قابل اتکائی نیست تازگی ندارد ، دیر زمانیست که عشاق ِ حقیقی کتاب فهمیده اند در بین ِ رمان های آبدوغ خیاری و انتشاراتی های سفارشی و غرفه هایی که مملوء از آثار از پیش تعیین شده است هیچ معجزه ای در انتظار آنان نیست و هرگز نخواهند توانست آنچه را که دلخواهشان است به دست بیاورند ، بنابراین با احترام به شخصیت خویشتن اینگونه خیمه شب بازی های دولتی را تحریم میکنند و ترجیح میدهند محجورانه در کتاب فروشی های کوچک ولی لبریز از فهم و دانایی پرسه بزنند و مطمئن باشند در نهایت با دستی پُر و صد البته "راضی" از آنجا بیرون میروند و خیالشان راحت است کتاب هایی را در دست دارند که تا سالیان ِ سال ذهن ِ کوچک ِ اکثریت ِ مخاطبان ِ نمایشگاه کتاب به آنها قد نمیدهد. یک نگاه ِ گذرا به نمایشگاه کتاب ، بزرگترین رویداد فرهنگی کشور! عمق فاجعه را بیشتر نمایان میکند... گروه معلوم الحالی هستند ، برایشان آرزوی موفقیت میکنیم! گروه بعدی که قریب به ۹۰٪ بازدید کنندگان را شامل میشود همان گروه ِ آشنای همیشگی هستند با شعار ِ " همه جا را به پیکنیک تبدیل کنیم "! دست جمع می آیند ، خوشحال و شاد و خندان ، ذرت مکزیکی و بستنی قیفی لیس میزنند و هرازگاهی هم یک بروشور تبلیغی یا کتابچه ای که رایگان گرفته اند را نگاهی میکنند که کسی شک نکند! در چمن های محوطه می نشینند ، آدم های متفاوت را نگاه میکنند و از آخرین دوست پسر میمی جون یا عمل دماغ ِ فیفی جون حرف میزنند و در انتها هم با چند نفری که تور کرده اند خوشحال و خندان تر از قبل از در خروجی نمایشگاه بیرون میروند. خب اینها از گروه اول قابل احترام تر هستند به نظر من! حداقل تکلیفشان معلوم است ، ادای چیزی را در نمیاورند و خودشان هستند ، توقعی هم ازشان نیست و کلاً گروه بی آزاری هستند ، برای ازدحام سالن ها کارائی دارند و موجبات ذوق زدگی مجری ِ تلویزیون را فراهم میکنند که به صدایش هیجان بدهد و بگوید : بعله می بینید که نمایشگاه پُرشور تر از همیشه با خیل عظیم مشتاقانِ کتاب و کتابخوانی پیش میرود! به جز این افراد باقی بازدید کنندگان بی هدف می آیند و میروند، عده ای برای تفریح ، عده ای از سر بیکاری و بی حوصلگی و خب البته یک عده ی چشمگیری هم که سفارشی هستند و فی الواقع نمایشگاه به خاطر آنان برپا شده است اصلاً! اما به عقیده من ، یا بهتر بگم ما...همه ی مائی که حالا با شدت و ضعف های مختلف چَم و خَم بازار کتاب در دستمان است هیچ چیز بهتر از تحریم این نمایشکده! نیست ، به جایش میتوان در آرامش هر چه تمام تر به کتاب فروشی های نام آشنا رفت ، در یک محیط خنک و خوشبو که ترکیبی ست از عطر کاغذهای تازه چاپ شده و گلهای بهاری و در مواجهه با آدم هایی که به واقع درک درستی از کتاب و فرهنگ ِ ناقص و کج و معوج ِ باقی مانده ی ما دارند قدم زد ، کتاب های شریف و محترمی را برداشت و آسوده خاطر بابت اینکه همرنگ ِ جماعت ِ حقیر ِ بیرون نشده است خود را به لذتِ عمیقی که از یک کتاب ِ خوب حاصل میشود میهمان کرد ، بی دغدغه و با اصالت. 
مکانی هست وسیع و قرار بر این است که در هرکجای این بنا گستره ی فرهنگ برپا شود و قشری احتمالاً با سواد و فرهیخته در آن قدم بزنند و با خرج ِ اسکناس های ریز و درشت بر دانسته هایشان بی افزایند ، قرار بر این است اما هرگز چنین نمیشود و مصلی با تمام ِ عظمت ِ پوشالی اش تبدیل به دشت ِ بی فرهنگی میشود که علف های هرزش از هر نمایی توی ذوق میزند ، به رقت آورین ترین شکل ممکن.
دانشجویانی تُهی از سواد که به عنوان های پوچ تر دانشگاهایشان دلخوشند - پیام نور ، علمی کاربردی ، غیر انتفاعی و...- بُن های کتاب در دست راهی میشوند ، با اطمینان صد در صد میتوانید یقین داشته باشید که سوادشان به زحمت از کتاب های دبیرستانی چند خطی بیشتر است و تمام ِ مطالعه ی خارج از درس هم برایشان در رمان های مودب پور و رحیمی و اشعار عاشقانه ی لاله زاری خلاصه شده است. اینها گروهی هستند که محال است بیشتر از چند هزار تومن از نمایشگاه خرید داشته باشند و تمام ِ امیدشان به همان بُنی ست که در دست دارند و بیشتر هم در جستجوی راهکارهایی هستند که هر چه بیشتر بتوانند محصولاتِ رایگان غرفه ها را به جیب بزنند و در مقابل ِ دیگرانی که به مراتب سخیف تر از خودشان هستند پُز خرید آثار ادبی و فرهنگی بدهند.
و در پایان عده ای هم هستند از دانشگاه های اسم و رسم دار، کتاب های درسی شان بیش از حد گران است و طبیعتاً نمایشگاه مجال ِمناسبیت برای یافتن چیزهایی که دنبالش هستند با یک تخفیف چند درصدی ، غالباً افرادی که در کنار پله ها یا سکوها زیر ظٌل ِ آفتاب نشسته اند و بی توجه به اطراف کتاب ورق میزنند از این دسته اند.
تمام ِ قصه ی نمایشگاه همین است ، درست به همین بیهودگی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:40 توسط *~ PaaRmiDa ~*
اسمش " صابـــــــــر" است و فامیلی اش " اَبـَــــــــــر" ! به گُمانم اولین و تنهاترین شخص در جهان است که اسم و فامیلش به طرز شگفت انگیزی با سرنوشت و شخصیتش مطابقت دارد ، یک پسربچه ی کم سن و سال که آنقدر "صبر" کرد تا بالاخره روزی رسید که بدقلق ترین تماشاگران ِ سینما - که بنده هم جزوش هستم! - به احترام هنر ِ ذاتی اش و استعداد ِ بی پایانی که دارد و هر روز هم شکوفا تر میشود بایستند و بی وقفه تشویقش کنند و بپذیرند که این روزها او "اَبـــَر" هنرپیشه ی نسل ِ سوم سینمای ایران است. صابر با گام های کوچک ولی محکم و مطمئن پیش آمد، در روزهایی که میتوانست مثل سایرِ هم نسلانش روی جلد نشریاتِ زرد برود و با ژست های مکَُش مرگ ِ ما برای دخترکان عاشق پیشه دلبری کند ، به کُنجی خزید و ایمان آورد به معجزه ی یادگیری و پرورش استعدادِ شگرفی که خداوند تقدیمش کرده بود ، روی بهترین روزهای شُهرتش خط کشید و مبدل شد به یک شاگرد بی ادعا و تشنه ی یادگیری در موسسه ی کارنامه، موسسه ای که بی زرق و برق و سایر تشریفاتی که در اینگونه آموزشگاه ها متداول است پیش میرود و خروجی اش هم بسیار محترم تر از سایرین است. صابر اَبـــَر بدون شک تا چند سال آینده سیمرغ را لمس خواهد کرد ، تحفه ای که مدت هاست دیگر به ارزشمندی گذشته نیست و صرفاً یک اعتبار نصفه و نیمه میدهد که در آن هم شک و شُبهه فراوان است. بازی اش در " اینجا بدون من " حیرت انگیز بود ، چشمانش ، نگاه هایی که بی اعتنا به حضور دوربین در بطن ِ قصه زندگی میکرد و لحظه ای به بیننده اجازه نمیداد در واقعی نبودن ِ این روایت شک کند ، بغضی که از ابتدا تا انتهای فیلم در گلویش بود ، در خنده هایش حتا...صابر در " اینجا بدون من " کاری کرد که من برای چند روز در ماورائی شناور باشم که هنوز هیچ اسمی برایش خلق نشده است... همواره برایم دوست داشتنی بود ، از روزهایی که در کنار سلوکی و آن دیگری که نامش در خاطرم نیست ، "پلک" را اجرا میکرد تا به امروز که در ستایش ِ هنرمندی اش دیگر نمیشود بی تفاوت بود و به یک تعریف ِ نیم بند اکتفا کرد. این صابر ِ با استعداد بی نهایت برایم عزیز و قابل ِ تحسین است ، برایش روز به روز تعالی بیشتر آرزو میکنم و بسیار خوشحالم از بودنش ، از دهه شصتی بودنش ، از معرفی نسل ِمستعد اما خفته ی ما...
نکته ای که به شدت حائز اهمیت است هویتی ست که صابر به نسل ِ سوم هنرپیشگان ِ سینمای ما میدهد ، دیگر نیازی نیست در مقابل نسل های آینده بابت ِ حضور گلزارها ، شاکردوست ها و سایر خوشگلک های بی استعداد سر افکنده باشیم.
صابر در کنار نگار و ترانه میتواند سند ِ سربلندی بچه های دهه شصت باشد در سینمای وامانده ی این روزها.
کَما اینکه در سایر کارهایش هم مرا به میهمانی احساسات این چنینی برده است ، در نقش های کوتاهی که به یکباره ظهور میکردند و تمام ستاره های فیلم را پَس میزدند مثل ِ "درباره ی الی" ، "آقا یوسف"و...
صابر اَبــَر زین پس یک فاکتور ِ مهم برای دیدن ِ فیلم هاست ، در سینما حتا...
برای منی که سالهاست با محیط ِ بی نور و صندلی های تاشوی سالن سینما قهرم اما به انتخاب هایش ایمان آورده ام و بعید می بینم فیلمی را بازی کرده باشد و من ناراضی از حضورش از سینما بیرون بیایم ( انتهای خیابان هشتم نیز شاملش میشود )
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 17:33 توسط *~ PaaRmiDa ~*