
با این سرعتی که جا گذاشتیاَم
هیچوقت به تو نمیرسم؛
مثلِ یک لاک پشتِ پیر!دوستت داشتم و نفهميدي ؛
و اين... تقصير تو نبود ، قدت به عشق نميرسيد ...!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 3:23 توسط *~ PaaRmiDa ~*
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 4:6 توسط *~ PaaRmiDa ~*
تمامش بازي بود اما من نمي دانستم. مشتم را وا كردم. گل شد. بهار شد...آنقدر بهار که همه چیزش باورم شد. مشت وا كردی پوچ شد، پاييز شد...برگ های دلم ریخت، تک به تک... تمامش بازي بود...فهمیدم ، حالا که دست هایم خالیِ خالی ست، فهمیدم.

+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 2:36 توسط *~ PaaRmiDa ~*
با زمستان رابطه ی خوبی دارم ، سردیش عجیب مرا یاد "تو" می اندازد...!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 4:41 توسط *~ PaaRmiDa ~*
از دل آشوبه های شب های تابستان ۱۹ سالگی ام بگیر تا حجم خالی تنهایی هایم در ماهی که میگفتند میهمانی خداست٬ از گرمای روزهایی که آمیخته با هیجان فوتبال بود و پناه بردن من به زیر سقفی که آبی بود و یک نیسم خنک داشت که "زنده" ام میکرد... چندین سال پیش در یکی از بهترین تابستان های عمرم "ناگهان" به من و خاطراتم اضافه شدی برای تمام حرف هایی که قاعده های زندگیم را ارزشمند کرد٬ برای عاشقانه ی آرامی که به من تقدیم کردی و زیر سایه اش رفیقی را به ارمغان آوردی که بهترین دارائی روزهای آینده ام شد...برای تمام روزهای خوشی که سپری کردیم و اگر تو نبودی آنها هم از بطن خنده های ما زاده نمی شدند. نیمه ی پاییز را هر وقت که بشکافی برای همه پر از باران و انار و ابر و عشق است و ...برای من لبریز از "تو"! و یادم می ماند صبحی را که همواره از این مسیر خواهد آمد و تمرین میکنم نفس های جانانه کشیدن را برای لمس عشقی که مانند هوا همه جا جاریست...! ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~* تیتر برگرفته از شعری از رسول یونان.
و حالا من ناخواسته و بي هوا مديون تو شده ام...
بي آنكه بداني...
لحظه تولدت را بهانه كرده ام تا بگويم
به تو مديونم هميشه...
و من چه بخواهم و چه نخواهم به احترام توئی که قامتت برایم یادآور یک ناجی آسمانیست، تا هميشه يک عاشق بي تکلف باقي خواهم ماند...در سايه!
هر کجا هستي باش
آسمانت آبي
و تمام دلت از غصه ي دنيا خالي ...!
مي روي،برمي گردي،قدم ميزني،
ما نشسته ايم
ما ساکت و خاموش نگاهت مي کنيم،
انگار بوي کبريت و کبوتر سوخته مي آيد.
مي گويي يک نفر اينجا
اين گل سرخ را بوييده است
يک نفر اينجا بوي بوسه مي دهد
يکي از ميان شما خواب ستاره ديده است
ما مي ترسيم
خاموشيم
نگاهت مي کنيم
فقط يکي از ميان ما آهسته مي پرسد:
سردت نيست؟!
بفرما کنار سنگچين روشن رويا!
همه ي ما اهل همين حوالي غمگينيم،
نگران آسمان اخم کرده بي کبوتر نباش
فردا حتما باران خواهد آمد.
*سيد علي صالحي*
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 3:28 توسط *~ PaaRmiDa ~*
و من...
هنوز تو را
مثل : " تمام شد ِ مشق شبم "
دوست دارم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 3:14 توسط *~ PaaRmiDa ~*
ناگهان برق میزند چیزی میان دست های گرمی که همیشه حسرتش را حس کرده ام...! ناگهان چیزی از بلندای دلم فرو می ریزد...عمیق و پر تنش٬ بی دلیل بغض میکنم و ثانیه ای بعد بر این احساس تحقیر آمیز مهر باطل می زنم٬ فکر میکنم...به گستردگی روزها و پراکندگی تصویری به نام تقدیر که مبهم تر از پیش ورق میخورد مداوم! به این که جریان سیال و شتابان دوست داشتنِ تو در این فصل از زندگی من چقدر با برق میان دست هایت ارتباط مستقیم دارد! هجوم سیاهی از تردید مرا فرا میگیرد...به هرکدامشان که نگاه میکنم تصمیمی مصمم را در خود دارد٬ خط کشیدن روی تو سخت ترین کار سرنوشت من است و چه خوب که هرگز قادر به درک این درد نشدی و نخواهی شد! و من شاید بتوانم در روزگاری نه چندان دور به آفتاب سلامی دوباره بدهم و روزی را آغاز کنم که در هیچ جای آن عطر تو پراکنده نباشد و من در گذشته هایم غوطه ور نمانده باشم! قطعا آن روز هرگز به تو و مالک آن برق زجرآوری که در دستانت کاشت هم نمی اندیشم...قول میدم کوچولوی چشم آبیِ من! *** شدید پرتاب میشوم به این شعر فروغ: ای رهروان خسته چه می جویید / در این غروب سرد ز احوالش او شعله رمیده خورشید است / بیهوده می دوید به دنبالش او غنچه شکفته مهتابست / باید که موج نور بیفشاند بر سبزه زار شب زده چشمی / که او را به خوابگاه گنه خواند باید که عطر بوسه خاموشش / با ناله های شوق بیامیزد در گیسوان آن زن افسونگر / دیوانه وار عشق و هوس ریزد باید شراب بوسه بیاشامد / از ساغر لبان فریبایی مستانه سر گذارد و آرمد / بر تکیه گاه سینه زیبایی ای آرزو تشنه به گرد او...بیهوده تار عمر چه می بندی ؟ روزی رسد که خسته و وامانده...بر این تلاش بیهوده می خندی!!! *** ولی من ایمان دارم نه امروز و نه ۱۰ سال دیگر در چنین روزی...هرگز بر این تلاش بیهوده ام نخواهم خندید!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 3:36 توسط *~ PaaRmiDa ~*
آرشیو اسفند پارسالم هم لبریز از توست...توئی که برام نازل تر و بی ارزش تر از همیشه شدی٬ توئی که هر چه بیشتر نگاهت میکنم کمتر به درک علت دوست داشتنت می رسم٬ توئی که با هر خبر کوچک و احمقانه ای ازت دلم از یک ارتفاع بی نهایت پرت میشود پایین و هزار تکه میشود و من نمیدانم بر طبق کدام اصل و پیرو کدام منطق با سریعترین سرعت ممکن تمامش را به هم میچسبانم...مبادا در هیاهوی این روزها از دلم ذره ای "کم" شوی! دوست داشتنت پوچ ترین٬ احمقانه ترین٬ کثافت ترین٬ بیخود ترین و تلخ ترین حسیه که دارم...اما...هرگز نمیفهمم چرا برای نگه داشتن این کلکسیون زجرآور باز هم اینقدر در تکاپو هستم!!! *** تو ای خود صدا٬ صدا بزن مرا... ببین دل مرا بزن به دریا٬ من که بریده از منم٬ در عطش رسیدنم٬ به تو چرا نمی رسم؟ چرا؟ چرا؟ نمی رسم؟ *** بوی قهوه بوی عکس...دو تا فنجون برعکس! اشتیاق دیدن عکس من و تو٬ توی قاب! *** یادتــــــه؟ یادتـــــــه؟ چه حالی داشتم یادته؟ لحظه ی دیدنت آروم نداشتم یادته!؟ پ.ن: تمام این روزهای من با این سه آهنگ میگذره..به طور بی وقفه! *** نمیدونم حال و هوای عید رو دارم یا نه٬ حسی که خیلی دوستش داشتم و از چند سال پیش گمش کردم کماکان مفقود الاثر باقی مونده و من به ایام پایانی سال هم به دید روزهای معمولی نگاه میکنم٬ شور و نشاط خیابون ها رو دوس دارم٬ از اینکه می بینم آدم بزرگ ها هم بچه میشن و دنبال کیف و کفش نو راهی میشن حس شیرینی تو دلم به وجود میاد اما...امسال بیشتر از همیشه به اونایی فکر میکنم که "عید" ندارن...از همون پدری که بابت بی پولی سرش جلوی بچه هاش خم شده تا همون مادری که پسرش در کوچه های آرزو جان داد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:29 توسط *~ PaaRmiDa ~*
خیلی وقت ها یک احساس محکم و قاطع بلند بر سرم هوار میکشد که من از خیال پوچ زاده شدم! کلاً زیبا تر میشوم اگر اسمم رو بذارم خیال زاده! وقتی دست هایم برای رسیدن به دست هایت مرد٬ یخ زد از سردی اینهمه بی اعتنایی و لرزید...اما نه به اندازه ی اشک هایی که لرزششان آنقدر عمیق و تاثیر گزار از کار درمی آمد که شاید برای فروپاشی برجا ترین ستون ها بس باشه! اما من حتی یکبار هم به بهانه ی ویرانی اشک نریختم...حتی یک بار! من موندم...محکم و استوار...اونجا که از خنده هامون نترسیدیم٬ اونجا که سن و سال و تقویم و تیپ و پول و...همه چی به فراموشی سپرده شد٬ اونجا که رفتیم تو خلسه ی زمانی و تازه یادمون اومد بهار و فروردینش چه قدر دل به خواه ما هستند! اونجا که هر عصر کنار پنجره ی اتاق دلگیرمان منتظر می ماندیم تا کسی آرام نجوا کند: گاهی تو یه حس ساده می مونی! و ما یادمان بیاید حس ساده ای که ناخودآگاه در دلمان مانده داره بهمون نزدیک میشه و قراره اندک زمانی با عظمتی از فاصله کنارمون باشه٬ نزدیک از همه کس و همه چیز! اونجا که بهار را نفس کشیدیم و لبخند زدیم به روی تاریخ تولدی که تا پیش از تو بی ارزش ترین چیز دنیا بود برایمان! باور کــــــــن! و ما باور کنیم تمام دروغ های رنگینی که هنوز هم نفهمیدیم کدام راست بود و کدام دروغ! کدام احساست بود و کدام انکارت٬ کدام خودِ خودت بودی و کدام خودِ ماسکه شده ات٬ کدام لبخندت بود و کدام زهر خندت٬ کدام آرزویت بود و کدام داشته ات٬...کدام...کدام...کدام...راستی "کدام" کلمه ی پرسشی بود یا ابهامی؟ تقویم هایمان را که ورق بزنیم پر میشویم از روزهای بی تو٬ از روزهایی که سرشار از تسکین های دو نفره است٬ از روزهایی که او فال گرفت و من برایش ذوق کردم٬ روزهایی که من خواب دیدم و او می خندید بر رویای پوچ واحمقانه ام٬ روزهایی که تا سپیده ی صبح می ماندیم و نقشه می چیدیم و می خندیدیم و بغض میکردیم و پشیمان میشدیم و عاشق میشدیم و کات! تمام این ۲ سال ما با همین تضاد ها گذشت٬ اگر کسی بیاید و بگوید از اردیبهشت ۸۷ تا به امروز چگونه گذشت قطعاً من فقط نگاهش میکنم! چون اگر بنا باشد گفتنی هایم٬ گفتنی هایمان٬ را بگوییم تمامش در اسم تو خلاصه میشود٬ و بعد از آن هم بغضی بی وقفه که "باید" ببارد! درست مثل تو که "باید" اتفاق می افتادی٬ تو باید می آمدی تا ما از پیله ی شیشه ای خودمون بیرون بیایم٬ که بشکنیم٬ که بلند شیم٬ که یاد بگیریم باید مثل خودت بشیم - شاید دوستمان داشته باشی اینجوری! - که از همه چیز ببریم و بفهمیم اول و آخرِ این کلاف سردرگم خودمون هستیم پس بهتره بلند شیم و رو پای خودمون بایستیم٬ اعتراف میکنم من با تو بزرگ شدم عزیز...با تو غرورمان گم شد٬ با تو فهمیدیم خیانت را هم میشود با عشق پوشاند٬ اگر بخواهی! با تو یاد گرفتیم در صحنه ی روزگار هنرپیشه ی خوبی باشیم٬اصل تئاتری! یعنی درست وقتی دلت می خواد به اولین شونه ای که رسیدی زار بزنی٬ محکم و مقاوم بایستی و با دیگرانی که دوستت دارند جلسه ی پرسش و پاسخ بگذاری! با تو دلخوشی هایمان به مقیاس کودکی برگشت٬ به جای شکلات و آبنبات با مصاحبه و عکس خوشحال شدیم٬ ذوق کردیم و با لبخند خوابیدیم٬ می بینی؟ دلخوشی ها کم نیست اما...دلتنگی ها بیشتر است! ما هنوز هم هستیم٬ هنوز هم میخواهیم باشیم٬ در بینابین این روزهای بی سرانجامی٬ در گیر و دار این تلخی که پایانش مشخص نیست اما به شدت به دنبالش روان هستیم٬ در کنار حس دوست داشتنی که که توصیفش٬ تعریفش٬ نوشتنش٬ به زبان آوردنش و هر چیز دیگری که باعث تقسیمش با دیگران شود برایمان دردآور است٬ میفهمی پسررررررررررر؟ این روزها دردهایمان هم با هم تضاد دارد٬ دیگه همه چیز در ایمیل و Sms و کامنت وبلاگ و تلفن های متعدد خلاصه نمیشود٬ دیگر اشک مشترکی نداریم که بعدش مثل کوه پشت سرت بایستیم و تلاش کنیم اشک هایت فراموش شود٬ که بخندی و با صدایی که بی شک تا آخر دنیا در گوشمان زنگ میزند بگویی: ای بابا٬ روزگاررررره دیگه!٬درست در روزهایی که تو رویاهایت را فریاد میکنی و سرمست از بدست آوردنشان میخندی ما {تلاش میکنیم} یکی یکی آجرهای این دیوار کج بنا شده را از زیر برداریم٬ خودمان برداریم بهتر از اینه که هر رهگذرِ بی دلی یک لگد٬ مشت٬سنگ و...بهش پرتاب کنه و دیوار بلرزه٬ آخه میدونی؟ این روزها دیوار عشق ما با یک تلنگر کوچک هم شبیه لرزان ترین عمارت جهان میشود٬ اما ما دوباره تکیه میدیم به امیدهایی که رو به فردا ساختیم - که گاهی وقتها فکر میکنم اگر این امید های آینده نبود ما به چه انگیزه ای نفس میکشیدیم واقعا؟ - دوباره اشک هایمان را پاک میکنیم و لبخند میزنیم٬ لبخندی که تو هرگز عذاب پنهانی که درونش نهفته شده رو درک نخواهی کرد٬ دوباره دست های خسته ی مان را به هم گره میزنیم و چهار طرف دیوار را محکم میکنیم٬ دوباره با یک خبر کوچک٬ یک احساس مثبت٬ یک عکس دوست داشتنی٬ همه چیز را به باد فراموشی می سپریم و میگیم ما هستیم٬ هنوز هم میخواهیم که باشیم! تو هم با این بی خیالی کذایی ات باش٬ ما صبرمون زیاد شده! *** *** ساعت نزدیک ۶ و ده دقیقه صبحه٬ طبق عادت خوابم نبرد و احتمالا نخواهد برد...چیز جدیدی نیست رفیق مگه نه؟ این نوشته هم بمونه اینجا٬ اختصاصی برای خودم و خودت٬ به حرمت تمام روزهایی که سپری کردیم و خواهیم گذروند٬ خدا رو چه دیدی شاید یه روز بهش برگشتیم و دیگه با بغض نخوندیمش تبسم عزیزم... *** عکس هم در راستای بی اهمیت بودن زمان در طول این مدت انتخاب شد٬ واقعا زمان هر چی باشه! چه فرقی به حال ما داره؟
اونجا که خواب گرمای دستات را دیدم! خواب مهربونی هایی که در واقعیت نثار همه چیز و همه کس میشود جز ما٬ مائی که صمیمانه ازت طلب کردیم٬ اما باز هم بی خیال! ناسلامتی گفتم که ما خیال زاده ایم پس خیال را نفس می کشیم٬خیالٍ این که تو باشی٬ که تا جائی دور پا برهنه بدویم٬ که دیگران سرسام بگیرند از صدای خنده هایمان٬ که رعد و برق بشود و ما بترسیم٬ که تو بخندی بر ترس کودکانه ی ما٬ که زیر یک طاقی نصفه و نیمه بایستیم٬ مثل همیشه ما زیر باران و تو در امنیت کامل٬ که باران بیاید و تو پنجره های نور را دوباره در دل ما باز کنی و مثل آن اردیبهشت خدایی بگی:
و من هنوز عاشقم
آنقدر که می توانم
هر شب - بدون آنکه خوابم بگیرد
از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم
و دست آخر
همه را فراموش کنم
آنقدر که می توانم
اسمت را
روی تمام آبهای دنیا بنویسم
و باز هم جا کم بیا ورم
آنقدر که می توانم
شب ها طوری به یادت گریه کنم که
خدا جایم را با آسمان عوض کند!
و من هنوز عاشقم
آنقدر که میتوانم
چشم هایم را ببندم
و خیال کنم:
دوستم داری!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 6:15 توسط *~ PaaRmiDa ~*
اون کسی که برای خوشبخت زندگی کردن از همه بیشتر دوستش داری کسیه که وقتی از شلوغی
زندگی یه کم کنار میکشی و آخر شب آروم میشینی و از روی تپه به چراغای شهر نگاه
میکنی بهش فکر کنی و دلت اونو بخواد. کسی که نه رویا باشه نه واقعیت، که هم رویا
باشه هم واقعیت. که هم دور باشه هم نزدیک. که برات هم خاطره باشه با و هم همیشه یه
معمای شیرین و ندیده و نچشیده. که هم دور باشه و هم نزدیک. که نه تنها دوسش داشته
باشی، که دوست داشتنش رو بخوای و دوست داشتنش رو هم دوست داشته باشی!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 22:22 توسط *~ PaaRmiDa ~*
دارم یاد می گیرم که نخواستنت رو در عین خواستنت چه جوری میشه آدم به خودش تلقین
دارم بزرگ می شم. دارم صبور می شم. دارم یاد می گیرم که چه جوری با خودم کنار بیام.
دارم یاد می گیرم که این فاصله های نبودن رو چه جوری باشم وقتی که نیستم و نمیشه که
بودنم رو حس کنی. دارم یاد میگیرم که چه جوری آروم و صبورو غصه دار با چشمای ابری از
راه دور به روزمره گی هات نگاه کنم و قبول کنم که سهم من از تو همین دید زدنهای گاه
و بیگاهه... البته با حسرت...
کنه که زبونت بگه که به از دور دیدن خوشیش راضیم در حالی که بند بند وجودت درد
میکنه از دلتنگی...!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 4:52 توسط *~ PaaRmiDa ~*
امشب آسمان برفی است و من فکر می کنم چرا حتی یک خاطره برفی از با تو بودن ندارم؟!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 4:46 توسط *~ PaaRmiDa ~*
SMS میاد...کجایی؟ - خونه...کجا باید باشم؟ - مگه قرار نبود ساعت ۵ اینجا باشی...قرار بود بریم شبانه رو ببینیم دیوونه! - وااای ببخشید یادم نبود...شماها برید من دیگه نمی رسم بیام! - برو دوا درمون کن این حافظه رو ( و یک شکلک خنده) *** سر کلاس: -دفتر زبانم رو آوردی؟ - نه یادم رفت...شرمنده *** تو خونه: یه هفته اس میگم برگه ها معرفی شرکت ADSL رو بده...برای مریم اینا میخوام! - یادم رفت...ببخشید. - شماره تلفن فلان دکتر رو از دوستت گرفتی؟ - نه یادم نبود! از یه هفته پیش گفتم مهمون داریم رودرواسی دارم باهاشون٬ اینم ریخته تو الان داری؟ - کی گفتی مهمون داری؟ اصلا یادم نیس! *** تو نت با تبسم: -بالاخره ویکتوریا رو دیدی؟ - (بعد از یک ماه شاید هم بیشتر که روز و ساعت پخشش رو بهم گفته) : نه هنوز...یادم میره! *** همه اینا رو میذارم کنار هم و می خندم...یه خودم میگم:.دختر تو خیلی شانس میاری که حافظه ات اینقدر ضعیفه! اینجوری خیلی راحت میتونی هر چی که باهاش حال نمیکنی یا اذیتت میکنه رو فراموش کنی...مثل آب خوردن! امواج مغزم جا به جا میشن٬ خنده از لبام میره٬ یادم میاد یه چیزایی رو هم نمیتونم فراموش کنم٬ اراده اش هست ولی قدرتش نیست٬ دلم میخواد ولی یه چیزی منو با سرعت سرسام آوری دوباره بهش وصل میکنه٬می بینی...حتی حافظه ی مثال زدنی من هم نمیتونه فراموشت کنه! زیادی پر رنگ شدی عزیز...کمش کن لطفا! این روزها تنها چیزی که درست در حافظه ام می ماند ساعت خوردن قرص های رنگ وارنگی است که نمیدونم تا کی قراره مهمونم باشند٬ به قرص ها نگاه می کنم و فکر میکنم اگر بودی...اگر میخواستی که باشی...بی شک از تمام اینها قدرت شفا بخشی بیشتری داشتی!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 9:7 توسط *~ PaaRmiDa ~*
تو اونجا با گلای رنگارنگی... من اینجا پشت دیوارای سنگی... تو با جنگل٬ تو با دریا٬ تو با کوه... منو اندازه ی یک فصل اندوه... دلم تنگه٬ دلم تنگه برایت...نگاهم با نگاهت داشت عادت! *** و من گاهی دلم برای همه چیز تنگ میشود...! متنفرم از این دنیای قیاس های پوچ که جز یک "آه" عمیق هیچ ثمر دیگه ای برام نداره ولی... بهار ۸۷ رو میذارم کنار این بهار و... دلم تنگ میشود برای نگاهی که نگاهم بهش داشت عادت!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:24 توسط *~ PaaRmiDa ~*
فردا روز عجیبی برای منه٬ میتونه تبدیل به یکی از بهترین روزهای سالی بشه که داره نفسای آخرشو میکشه و میتونه بازم همه چی کنسل شه یا اون طور که من دلم میخواد پیش نره و دوباره حسرتش برای من و تبی بمونه! احساس خیلی قشنگی دارم...جزو معدود دفعاتیه که یکی از دوستام داره به "دوست داشتنیه زندگیش" نزدیک میشه ومن از صمیم قلب خوشحالم...دلیلی نیس که حس خنثی ای که نسبت به دیگر دوستانم در موقعیت مشابه داشتم رو انکار کنم ولی برای تبی نمیدونم چرا اینقدر خوشحالم...بیخودی! شاید به خاطر اینکه از اول در جریان همه چیز بودم و میدونم چه قدر لحظات پیش رو میتونن مقدس و عزیز بشن. آرزو میکنم فردا همه چیز همونطور که منو تبسم از ابتدای امسال تو رویاهامون ساختیم پیش بره... *** حس میکنم روی صورتم دنیا چکه میکند *فرزاد حسنی*
حس میکنم قطره قطره, نم نمک عاشقم میکنی
بارون که میبارد هوا تر میشود تا تو چشمک بزنی
بارون که میبارد باز با ترانه یا باز بی ترانه من عاشق تر گریه میکنم
عاشق تر از گلبرگ
عاشق تر از شبنم
عاشق تر از حرفهایی که روزهای بارانی زیر چتر گفتم,
و از اسمان چتر بالاتر نرفت
باران آسمان را فریب میدهد که به زمین دل ببازد
و زمین فریب میخورد
تا اسمان دل خوش کند به اشوه های پنهانی,
در این باران کوتاه که بلند تر از احساس دوری توست
حس خوبی دارم حتی اگر ابر خورشید را پنهان کند
و باران گریه هایم را,
حس خوبي دارم به تو که نزدیکی!
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:44 توسط *~ PaaRmiDa ~*
یه جمله ای بود تو این مایه ها که تو نمیتونی تعیین کنی چه کسانی میان تو سرنوشتت ولی این حق رو داری که موندنی های تو قلبت رو خودت انتخاب کنی. شاید بشه گفت بعضی وقتا این قسمت دوم جمله هم یه ذره دچار دگردیسی میشه و تو بدون اراده ی خودت هم یکی رو تو قلبت نگه میداری هی! بدون اینکه بدونی چرا الان اینجاس؟ از هر طرف بهش فکر میکنی میبینی که از روز اول اصلا حساب کتاب اینجاشو نمیکردی که مثلا طرف یه سال همینجوری به طور مداوم تو فکر و خیال و احساست بچرخه و تو هم کلی باهاش حال کنی! به قول خودش روزگارررره دیگه٬ از این بازی ها زیاد داره. چند سالیه که عادت کردم از هر سالی یک هدیه برای خودم بردارم. سال ۸۶ دوستای اتفاق نوئی رو بهم داد٬ سال ۸۵ خاطرات بی نظیر جام جهانی رو و سال ۸۷ هم همین موجودی که از بهار امسال تو زندگیم چرخید و چرخید و چرخید تا بالاخره به یه بهار دیگه رسوند ما رو! پایبندی به هر چیزی قبل از همه نیاز به "عشق" داره٬ هر کسی هم غیر از اینو بگه عقلش معیوب میزنه!منتها جنس این عشق ها با هم فرق میکنه٬ هیچکس نمیتونه ادعا کنه اونجوری که مادرش رو دوس داره به دوس پسرش هم علاقه داره٬ یا مثلا اون صمیمیتی که با دوست دوران دبیرستانش داره با مامانش هم داره و... جنس عشق من به این سمبل روزهای بهاری هم یه چیزیه تو مایه های یه آبجی بزرگ که دلش میخواد ۴ طرف داداش کوشولوش خوب میخ کوبی شده باشه٬ دلش میخواد ساده اسیر دست رهگذرا نشه٬ دلش میخواد بره بالا و بالاتر و به یه جایی برسه که اسمش موندنی بشه نه فقط تو ذهن من و دوستام٬ تو ذهن همه ی مردم! اونوقته که منم تا همیشه میتونم بگم یادش به خیر این همونیه که بهار ۸۷ رو واسم تو تقویم یه جور دیگه کرد٬ یادش به خیر یه موقعی عینهو داداش کوشولوم بود...یادش به خیر و یک لبخند توام با شادی٬ نه از اون لبخندایی که پشتش یه کوه بغض خوابیده باشه. شناختنش رو بهترین هدیه ی سال ۸۷ میدونم٬ امیدوارم در سال پیش رو هم همینطوری که الان دوستش دارم دوستش داشته باشم. نمیدونم چرا این روزا ترانه ی "گل من" سیاوش رو که میشنوم هی یادش میفتم٬ شاید تقریبا ترجمه ی عاشقانه تره همین احساساتیه که بالاتر توصیفش کردم! برقرار باشی و سبز٬گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو٬جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون٬موندنی باش مهربون
تو که از خود منی٬منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو٬همه رنگ انتظاره
این همه شعر و ترانه٬همه بی عطر و بهاره
موندنی باشی همیشه٬لب پاییزو نبوسی
نشه پرپر شی عزیزم٬مهربون گلم نپوسی
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 2:11 توسط *~ PaaRmiDa ~*
شب از مهتاب سر میره ٬تمام ماه تو آبه شبیه عکس یک رویاست ٬تو خوابیدی جهان خوابه زمین دور تو میگرده زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوتت رو عجب عمقی به شب داده تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی تو را آغوش میگیرم تنم سر ریز رویا شه جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه تو را آغوش میگیرم هوا تاریک تر میشه خدا از دستهای تو به من نزدیک تر میشه زمین دور تو میگرده ٬زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوتت رو٬ عجب عمقی به شب داده تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی تماشا کن تماشا کن ٬چه بیرحمانه زیبایی تصویر رویا - ایرج جنتی عطایی- داریوش- آلبوم معجزه خاموش *** کاش میشد تمام گفتنی ها را گفت!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:17 توسط *~ PaaRmiDa ~*
شنبه ها، مي گويي دوستم داري.
يک شنبه ها، تهمت مي زني.
دوشنبه ها،قهر مي کني.
سه شنبه ها،فکر مي کني.
چهارشنبه ها، مي فهمي.
پنج شنبه ها،مي بخشمت.
جمعه ها،فراموش مي کنم.
...
اين برنامه هر هفته کلاس عشق ماست!!!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 4:10 توسط *~ PaaRmiDa ~*
تو رفته ای و پاییز پرت می شود به صورتم وتمام بادبادکهای عشقم در هوای نوجوانی سر می بازند، تو با عبورت شعرهای فصل سبز دفترم را خط زدی ومن باران و عشق و واژه های بی تو را دوست ندارم شاعری را کنار گذاشته ام ومنطق دوست داشتنت را گذاشته ام لب طاقچه تا خاک بخورد. حالا می روم سوی سرنوشتی بی تو هر چقدر دور ، هر چقدر ناتمام ولی هر وقت که بهار تکرار شود تو پرت می شوی به صورتم! وبادهای دنیا همه از شرق نوجوانی به غرب قلبم خواهند وزید! روزهای بهار امسال از جنس آبنبات بود٬ همون قدر شیرین٬ همون قدر دلچسب و همونقدر صمیمی...حیف که زودتر از زود تموم شد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:37 توسط *~ PaaRmiDa ~*